می گویند مردی در کوهستانی بلبلی را در قفس نگاه می داشت. هر روز بهترین دانه ها را برایش می آورد. اما بلبل نه آواز می خواند و نه غذا میخورد. مرد نزد پیر دانایی رفت و گفت: هر چه می کنم این پرنده خوشحال نمی شود.
پیردانا گفت: فردا قفس را کنار پنجره بگذار.
مرد چنین کرد. بلبل تمام روز به آسمان نگاه کرد. روز بعد نیز همین کار را کرد.
روز سوم آواز خواند. مرد خوشحال شد و نزد پیر دانا رفت و پرسید که چه رازی در کار بود؟
پیر دانا گفت:تو دانه داشتی، آب داشتی، اما امید نداشتی. پرنده باید بداند که هنوز آسمانی وجود دارد؛ هر چند نتواند به آن برسد.
سلیم مدتی خاموش ماند. سپس آهسته گفت: و اگر آسمانی وجود نداشته باشد؟
عیاض: تا وقتی جهان پابرجاست، آسمان نیز وجود دارد.
برای نخستین بار، لبخند کمرنگی بر چهره سلیم نشست.