client client client client client client client
book

عیاض

می گویند مردی در کوهستانی بلبلی را در قفس نگاه می داشت. هر روز بهترین دانه ها را برایش می آورد. اما بلبل نه آواز می خواند و نه غذا میخورد. مرد نزد پیر دانایی رفت و گفت: هر چه می کنم این پرنده خوشحال نمی شود. پیردانا گفت: فردا قفس را کنار پنجره بگذار. مرد چنین کرد. بلبل تمام روز به آسمان نگاه کرد. روز بعد نیز همین کار را کرد. روز سوم آواز خواند. مرد خوشحال شد و نزد پیر دانا رفت و پرسید که چه رازی در کار بود؟ پیر دانا گفت:تو دانه داشتی، آب داشتی، اما امید نداشتی. پرنده باید بداند که هنوز آسمانی وجود دارد؛ هر چند نتواند به آن برسد. سلیم مدتی خاموش ماند. سپس آهسته گفت: و اگر آسمانی وجود نداشته باشد؟ عیاض: تا وقتی جهان پابرجاست، آسمان نیز وجود دارد. برای نخستین بار، لبخند کمرنگی بر چهره سلیم نشست.



عیاض

نوری در دل تاریکی ها
نویسنده: احمد شهرام وفایی
بازنویسی و ویرستاری: احمد رشاد فایق

بخش های از کتاب

Books

عیاض

شخص ناشناخته
Books

حمید

پدر عیاض
Books

جلال الدین

استاد علوم ادبی
Books

نظام الدین

استاد علوم ادبی
Books

عیاض

شخص ناشناخته